خرید بک لینک

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: مهراد کاشانی تاريخ: چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت: 12:05

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: مهراد کاشانی تاريخ: چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت: 12:05

فک کنم بهتر باشه پستام رو رمز دار کنم !! چارتا غریبه اگر روزی روزگاری از اینجا رد شدن و دلشون خواست شر و ورای ی دختر در استانه ی بیست و یک سالگی رو بخونن!شاید اون موقع رمز رو بدم بهشون

چهارشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۶ ساعت 1:52 توسط +فروغ

برچسب: نویسنده: مهراد کاشانی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 1:59

قلبم داره منفجر میشه..من میگم قلبم داره منفجر میشه و لبم به خنده وا نمیشه و تو نمیفهمی منظورم رو من میگم دلم میخواد تا ابد بخوابم و تو نمیفهمی چرا من میگم دلم میخواد چن روز هیچکس رو نبینم و تو نمیفهمی چمه من میگم دلم میخواد لال شم.. لال شم چن روز و هیچی نگم من میگم دردای من گفتنی نیس.. نه! هست اما من نمیتونم بگم و تو معنی نتونستن من رو درک نمیکنی.. من میگم فک کنید من بی دلیل غمگینم و بذارید من رو به حال خودم.. نمیشه؟ محمد عزیزم کاش ی مدت بیخیال من شی.. کاش بتونم بهت بگم برو.. بگم با من دووم نمیاری .. 7 دی 96، 12:54، خوابگاه علم و صنعت، اتاق 404

برچسب: نویسنده: مهراد کاشانی تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 0:20

سلام..خوبم نه مث قبلم امروز اما میخوام از مهدی بنویسم.. مهدی کیه؟ هووووووم اولین کلمه ای که ب ذهنم میرسه بعد از این اسم "داداش" پارسال ی ماه بعد از همین روزا بود که یه رابطه تقریبی درست حسابی بین فاطمه و مهدی شکل گرفت حالا کاری ب اوناش ندارم. پارسال اواخر اسفند ماه بود که برادرم من رو ب اتوبوس رسوند پارسال فرودین بود که مردونه برادری کرد.. پارسال بود که مهدی محمد رو وارد زندگی من کرد. فروردین بود که من حالم بد بود و صب تا شب فاطمه و مهدی کنارم بودن. که لعنت به این دو تا.. که تا ابد خواهر و برادر منن. که مگه من یادم میره؟ ینی یادم بره خنده هامونو؟ نه خدایی؟ میشه مگه اخه مهدی بود و فاطمه .. و از همون موقع بود ک من خوب شدم. ی بازه ای حالم خوش بود کلا. چن ماه پیش. از اواخر فروردین تا همین اواسط آبان ینی نه اینکه زندگی روی خوش نشون بده ها.. فقط من امیدوارتر بودم. مهدی خب.. ب فکر خندیدن من بود. برادر من بود.. امکان نداشت بیرون برن دو تایی و منو ب زور بیرون نکشونه.. امکان نداشت.. حتا فاطمه هم چیزی نمیگفتا.. حالا دیروز. با اختلاف 4 روز.. تولدش بود ب جای 12 ام ، هشت دی اقا سوپرایز شد.. راستش رو بگم.. فک میکردم با توجه به بی حوصلگی های اخیر.. خوش نگذره بهم اما گذشت.. خیلیییییییییییی خوش گذشت... خیلییییییییی خوش گذشت خدایا شکرت.. شکرت ک زندگی من محمد و مهدی و فاطمه داره.. خواهش میکنم نگهشون د

برچسب: نویسنده: مهراد کاشانی تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 0:20

امروز، یکشنبه، دَهِ دی ماهِ سالِ نود و شش

سه ماهه ک محمد تو زندگی من جایگاه ویژه ای داره

:)

+فروغ

برچسب: نویسنده: مهراد کاشانی تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 0:20

فک کن فردا میانترم دوم مبانی داری. هیچی، ینی هیچییییییییییییییییی بارت نیس. دَه صب کلاس داری ساعت دوعه شبه و هنوز حس میکنی چقد خاک بر سری که هیچی حالیت نیس کد میزنی و اجرا نمیشه و پاییزِ مهدی یراحی گوش میدی. دلت میخواد پستت رو عین قدیما خوشکل کنی اما اصابت نمیکشه، فقط دلت میخواد بنویسی و ثبت کنی این وضع مزخرف رو گهگاهی به گردنبندِ هدیهی یه روزهت نگاهی میندازی، گاهی توی مشتت میگیریش و فکر میکنی چقد خوب میشد زودتر سه شنبه میومد و تموم میشد و ب بقیه بدبختیات میرسیدی. به قول اخر هفته ت فک میکنی به پروژه و سرپولکی و قنبری فک میکنی اینکه دلت میخواد بری سرسبز دلت میخواد بخوابی و خستگی این یکی دو ماه رو رفع کنی اینکه خسته ای، خسته ی خسته ی خسته... مث همیشه :) مهدی یراحی هنوزم میخونه :) خوش ب حالِ اون که تو رو داره .. بعد من کنار تو .. کم نمیاره قدِ من.. همه ی سعیمو کردم .. همه چی ایده آلت شه .. اما تو خواستی برم .. خاستی دلم بیخیالت شه.. مث یه برگ خشکیده م که از شاخه افتاده .. فاصله مون از هم زیـــــــــــــــــــاده ... پاییز تنها یادگاریه از تو.. چی مونده از اولین برخورد ؟ دلتنگیام آواره.. "همه ی سعیمو کردم :)" اینجا ایران؛ تهران؛خوابگاه خواهران دانشگاه علم و صنعت؛ اتاق 402،"مال نج

برچسب: نویسنده: مهراد کاشانی تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1396 ساعت: 18:36

خبببببببببب میدونی چی شد دوباره ب وبلاگم برگشتم؟ همون شب ک سیزهم بود؛ یهو هوس کردم فقط. اومدم هر چی قبلا بود و نبود رو موقت کردم و دیلیت بعد دلم خاس گاهی اینجا چیزی داشته باشم برای خوندن که یادم بیاد ی روزایی ی جوری بودم هووووووووم از دیروز ، دوشنبه، بگم؟ صب زود بیدار شدم ، مثلا هشت یکم درس خوندم، مبانی دَه دانشکده کامپیوتر بودم استاد دو ساعت درس داد و ساعت یازده و نیم امتحانش رو شروع کرد تی ای ما کاووسیه ، ینی ی دختره هم هستا اما از بس نکبته همون کلاس کاووسی بهتره. لااقل دوستمونه امتحان هم بد نبود، ینی خوب بود. یدونه A و دو تا B خوبه دیگه. بعددددددش دیگه شده بود ساعت یک و نیم رفتم ناهار " اها ؛ الان یاس داره سخته میخونه " " من عشق و با تو میخوام .." خب بعد ناهار رفتم پیش سعادت و نکبت زد زیر حرفش گف بایدفردا امتحان بدی بعدش با سری افکنده رفتم همایش تری دی پرینتینگ غفاری جونم " ناموسن چقد بد مینویسم میدونم :/" خلاصه بعدشم ک با گودی گودی گودی گودی ترمو داشتم و ... بعدش عزیمت کردم سال مطالعه برق در جوار نجارکم سریال دیدم بعدش رفتیم سایت کامپیوتر مثلا درس بخونم بعد بحبد گف بیا یکم ببینمت که یهو در حال بستن کوله م دیدم برگه امتحان صب رو ب استاد ندادم و ه

برچسب: نویسنده: مهراد کاشانی تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1396 ساعت: 18:36

هوم بگم از حال قاطی روحیم؟ بگم از خستگیام؟ از اشکای گیر کرده پشت چشام؟ بگم، بگم از تنهاییام؟ که این همه آم هست و هیچکس نیست؟ بگم از دل گرفته م؟ گرفته دلم.. میپرسی به کی فک میکنم؟ میگم به هرکس جز خودم، میگم محمد؛ تو خوب باشی مامانم خوب باشه خواهرم خوب باشه فاطمه خوب باشه.. خوبم من :) اما راستش رو بخوای میدونم خوب نیستم دلم تا اخر دنیا؛ قد تموم عالم گرفته .. انقدر ک چشام درد میکنه.. قلبم سنگینی میکنه.. سخت راه میرم.. و راحت میخندم :) محمدِ نوری، جان مریم میخونه ،و اینجا ایران ؛تهران؛خابگاه خاهران علم و صنعت؛ بلوک هفت، اتاق 404،" ساعت00:15 بامداد روز چهارشنبه 29 آذر 95؛یک دانشجوی خستهی سر درگم.. و سری پر از شلوغ پلوغی، ترم پنج. اود:)

برچسب: نویسنده: مهراد کاشانی تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1396 ساعت: 18:36

ظهر، ساعت 12، که تو کلاس کاووسی نشسته بودم و از کلاسای صبحم به خاطر بیداری بیش از حد شب قبلم جا مونده بودم؛ به این فکر میکردم که بیام و قولایی که بارها به خودم دادم رو بنویسم. همونایی که عمل نکردن بهش منو دیوونه میکنه اما، نمیدونم چرا بازم عمل نمیکنم انگار مریضم. ی دخترمریض خودآزار بعد الان که واردد وبلاگ شدم، الان که از ساعت 9:40 دیقه عصبیم تصمیم بیام و از عصبانیت این روزام بنویسم. من نمیدونم ادما چرا یهو به ی جایی میرسن که جواب هم رو دادن هم براشون سخت میشه من نمیدونم این همه عصبانی بودن من از محمد، از کجا نشئت میگیره. شاید بهتر باشه بنویسم.. بنویسم کدوم کارش منو انقد ب مرز جنون میرسونه یاسو آمین میخونن و منو میبرن به چار پنج سال پیشم..." میرم با اینکه وابسته م ...سخته رفتن، تلخه حرفم، ببین من درارو بستم.. من از غروب جمعه م؛ حتا از سکوت صبحم.. خسته م.. باز منم و حسرت اینکه دوباره تنهام.. بهت نمیومد که خودتو بکشی کنار :) فهمیدم حق میدم بهت باشه بخند.." برمیگردم به دنیای الانم... میگم شاید حق با اونه .. شاید من بزرگش میکنم من زیادی عصبیم اصلا میدونی.. من لیاقت ندارم با محمد باشم. میگم محمد بهتر از این حرفاس.. اصلا امکان نداره این ادم بخواد منو اذیت کنه اصلا راستش رو بخوای دلش هم نمیاد.. اما من ادمم. نی

برچسب: نویسنده: مهراد کاشانی تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1396 ساعت: 18:36

امروز افسرده ام.. نه تنها امروز را، که من را کلا افسرده می نامند. منی ک از زندگی هیچکس، جز دو سه نفر را نمیخواهم را افسرده می نامند. اما من فقط دلم میخواهد بنشینم کنار پنجره اتاقم. چای بنوشم و موزیک گوش دهم و آسمان را تماشا کنم. مادرم من را افسرده و منزوی میخواند.. غمگین است که دخترش شبیه همه دخترا از مهمانی و دور هم نشینی و جشن رفتن شاد نمی شود. برایش عجیب است که دختری دارد که تخت و لپتاپ و موزیک هایش را به دنیا ترجیح میدهد.. بنویسم از آن دو سه نفری که میخواهمشان؟ بنویسم از مریم :) خواهری ک خواهر نیست.. خود من است.. دلسوز از تر از من؛ برای من از فاطمه ای که میخواهم تا ابد باشد اما.. و محمد :) مهربانِ همیشگیِ من :) کاش من فرد مقابل تو نبودم :))) با این همه غَم، این همه افسردگی و این همه پرخاشگری :))

برچسب: نویسنده: مهراد کاشانی تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1396 ساعت: 18:36

سه نقطه، سه نقطه نوشته هام ک زیاد میشه. حرفایی ک تو دلم مونده ک زیاد میشه. ینی ی جای کار میلنگه ینی من دارم از آدمای اطرافم فاصله میگیرم :)) ینی الان منِ همیشه پر حرف، حرفای دلم رو باید نگه دارم. خوبیش اینه ک همیشه ی جایی بوده ک من این حرفامو خالی کنم.. حالا نوبت اینجاس دلم میخواد تا مدتها بخوابم :) و چقدر بدم میاد ک در طول یک روز دو تا پست بذارم :))) نشونه خوبی نیس برای من. و چقدر بدم میاد کسی ک رابطه رو نگه میداره فقط من باشم :) و میدونم رفیقمه، دوسم داره و دوسش دارم و هرگز نمیتونم کوتاه بیام.. لعنتی 15:47 - همون چارشنبه، بعد از اخلاقِ البرزی

برچسب: نویسنده: مهراد کاشانی تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1396 ساعت: 18:36

صفحه بندی